گفتگو با جیمز ویکتور
اولین باری که من جیمز ویکتور را دیدم، لباس یک گوریل را پوشیده بود، البته نه برای هالوین. او مشغول آماده شدن برای صحبت در بخش نیویورک "انجمن تخصصی طراحی" (AIGA) بود. با عنوان" به دیوانگی جهنم" ارئهی آن همان ویکتور کلاسیک بود: عجول، با استعداد و عنان گسیخته. تمرکز سخنرانی ویکتور به فهرست مشتریان تأثیرگذار یا استعداد منحصر به فردخودش نبود، بلکه بیشتر ارئهی او دربارهی نقش طراح به عنوان یک عامل ارتباطی اصلی بود که موظف است الهام بخش تغییرات اجتماعی باشد.
دومین باری که ویکتور را دیدم، او و کرولاین کندی اشلوسبرگ (Caroline Kennedy Schlossberg) در حال صحبت کردن در یک رویداد دانشآموزان با عنوان (AIGA) بود.
او که در بند قواعد متعراف نبود، با صداقت خالص، اشتیاق و خیلی کامل به دانشجویان راهنمایی میداد و طرز صحبتش با آنها خیلی صمیمی بود. نه تنها دانشجویان از ویکتور به شدت استقبال و ستایش کردند، بلکه، ساعتی پس از پایان رویداد، برای گرفتن پوسترهای امضا شدهی ویکتور شیون و فریاد میکردند.
جیمز یک طراح برجسته و دارای روحی مهربان، بخشنده و متعهد است. روزی که ما ملاقات کردیم، برای دیدن استودیوی شخصیاش من را سوار موتور کرد، ما بقیهی بعد از ظهر را به صحبت کردن دربارهی مسؤولیت طراحان در دنیای امروز ، آزادی خلاقانه، و ناامیدی والدین او از اینکه فرزندشان یک پرستار نشده است، گذراندیم.

خوب، فقط برای یک شروع، دربارهی اولین خاطرهی خلاقانهی خود بگویید.
آیا تا به حال کتاب : "نام من آشر لو (Asher Lev) است" را خواندهاید؟
خیر
خیلی عالی است. در کتاب "نام من آشر لو" است، پدر نویسنده یک خاخام است. پدر پدرش یک خاخام بوده. جد وی یک خاخام بوده. پس او هم قاعدتاً باید یک خاخام میشد. ولی او میفهمد.
او چه چیز را میفهمد؟
نویسنده در غالب کودکی کم سن و سال شروع به درک پرسپکتیو و سایهها میکند، و این تغییر مسیر را در کتاب توضیح میدهد. او یک هنرمند میشود. او شرح میدهد به این دنیا آمده است که یک هنرمند باشد. در واقع روند این امر را توضیح میدهد.
من این اتفاق را در مورد پسرم لوکا دیدم وقتی که او حدود سه سال داشت. ما در آشپزخانه بودیم جایی که یک لامپ آن بالا آویخته شده بود، و من میتوانستم ببینم که او سرش را تکان میهد؛ به صراحت به یاد میآورم. در آنجا یک میز سفید و شیر سفید بود و او را نگاه میکردم که میفهمید زمانی که فرد حرکت کند، پرسپکتیو او تغییر میکند. وقتی که من کتاب "نام من آشر لو است" را خواندم، همین مسأله را دریافتم. من به خاطر میآورم و به هرکسی که بپرسد میگویم، من برای این کار زاده شدهام. من زاده شدهام که یک طراح باشم. این دارمای من است.
وقتی که جوان بودید، چگونه توضیح میدادید که این چه کاری است که میخواهید در آینده انجام دهید؟
من در یک بستر نظامی بزرگ شدم. در واقع هیچ انتخابی برای هنرمند شدن نداشتم. شما نمیتوانید هنرمند یا نویسنده شوید تنها به دلیل اینکه دیگران این کارها را نمیکنند. من اهل یک شهر کوچک از شمال ایالت نیویورک هستم. به خاطر دارم زمانی که از دبیرستان فارقالتحصیل میشدم و همه به من میگفتند "خوب، شنیدم که شغل پرستاری درآمد خوبی دارد. تو باید یک پرستار شوی."
بله، به نظرم مضحک بود، ولی هنوز نمیدانستم که میتوانم برای شغل، طراحی را انتخاب کنم. با این وجود پیوسته روی کاغذ طراحی میکردم. من همیشه با لغات بازی میکنم و لغاتی همجنس برای ترانهها جایگزین میکنم. من ترانههایی برای آهنگهای لد زپلین (Led Zepplin) ساختهام که اصل آن را نمیفهمیدم.
تنها کسی که در این رشته میشناسم که اینگونه فکر میکند، امیلی ابرما (Emily Oberma) است. من و او هر دو در بازی با لغات پیشرفتهایی را نائل شدهایم. مثل یک ماشین که استارت میخورد، ما هم شروع به این کار میکردیم و دست بردار نبودیم و به این طریق من این کار را با شغلم هم انجام میدهم.

آیا لحظهای که تصمیم گرفتید یک طراح شوید را به خاطر میآورید؟
خوب، وقتی که من از دبیرستان بیرون آمدم، به هیچ کدام از دانشگاههایی که انتخاب کرده بودم نرفتم، چون نمرههایم کمتر از حد آنها بود.
قصد تحصیل در چه رشتهای را داشتید؟
مهندسی یا فیزیک. من یک دانشجوی فیزیک در دانشگاه ایالتی نیویورک شدم و اینقدر بد بودم که از من خواسته شد برای ترم دوم ثبت نام نکنم.
شما را بیرون انداختند؟
بله، بیرونم انداختند. من هم پیش پدرم مشغول به کار شدم. او یک فروشگاه لوازم اسکی داشت. من هم آنجا فروشندگی میکردم و در ماشینم میخوابیدم. خیلی گریه میکردم، اوضاع افتضاح بود تا اینکه پدرم کارت ویزیت شخصی که به اسکی فروشی آمده بود را به من داد. او از یک آژانس طراحی و تبلیغات بود. این چیزی بود که هرگز راجع به آن نشنیده بودم. من چند تا از طراحیهایم را داخل یک پوشه گذاشتم و پیش او رفتم، و او گفت:" بله، خوب. ما به کمی کمک نیاز داریم." او یک آژانس کوچک تبلیغاتی داشت، آنها منو و آگهی برای خشکشوییها درست میکردند. این کل کارشان بود. ولی او متوجه چیزی در من شد.
ایدهی درخواست برای مدرسهی هنر توسط او در من شکل گرفت. به این ترتیب من برای RISD، موزهی هنرهای زیبای بوستن، مدرسهی انستیتوی هنر شیکاگو، پرت (Pratt)، SVA، و کوپر یونین (Cooper Union) درخواست دادم. تنها جایی که به من پذیرش نداد کوپر یونین بود. من در درجهی اول تصمیم گرفتم که به SVA بروم، زیرا میخواستم که به شهر نیویورک بروم: شهر تصویر، شهر نور. نیویورک جایی بود که من میخواستم باشم. من با 350 دلار در جیبم روانهی آنجا شدم. ولی وقتی به آنجا رسیدم، مرا مورد سؤال قرار میدادند که آیا به آنجا تعلق دارم یا خیر. من جوابی نداشتم، ولی فکر میکردم که شباهتی به انسانهای اطرافم ندارم.
چرا شما شبیه آنها نبودید؟
من فقط احساس میکردم که به آنجا متعلق نیستم. من در YMCA در خیابان 34 ام زندگی میکردم. کلاسهای من آنقدرها جذاب نبودند، و من قرار بود که هنر و طراحی در نیویورک بخوانم- و فقط میتوانم بگویم که خیلی جذب آنجا نشده بودم. برای همین از درسها افتادم.
بعد از آن چه کردید؟
من در سال دوم یک معلمی داشتم، طراح گرافیک پاول بیکن (Paul Bacon). یکبار از او نمرهی D گرفتم. ولی زمانی که من از مدرسه اخراج شدم، به دفتر کارش رفتم و گفتم که میخواهم کارآموزی کنم. من حتی نمیدانستم که این یعنی چه، ولی میخواستم که کار آموز او باشم. او به من نگاه کرد و قلمش را زمین گذاشت و گفت که تا به حال هیچ کس چنین چیزی از وی نخواسته است. بعد موافقت کرد که من این کار را انجام دهم. من در آن لحظه درس خیلی مهمی گرفتم: شما باید درخواست کنید. من کارآموز او شدم زیرا هیچ کس دیگری تا آن زمان این را از او نخواسته بود.
اینگونه بود که من به استودیوی پاول رفتم و از بالای شانهی او به کار نگاه میکردم. من صبح به آنجا میرفتم و جارو میزدم و پس از آن واقعاً هیچ کار خاصی نداشتم. سپس شروع میکردم به پرسه زدن. وقتی که یک میز در دسترس من قرار گرفت، سعی کردم یک کار واقعی "طراحی" انجام دهم. سه ماه پس از اخراجم از SVA، یک پورتفولیو سرهم کردم با سه جلد کتاب قلابی . من شروع کردم به نشان دادن پورتفولیویی که ساخته بودم و توانستم جایی را اجاره کنم. از آن موقع همین جا کار میکنم.

وقتی که یک مشتری به شما بازخورد منفی بدهد چکار میکنید؟
ما حرفهای هستیم. توجهی به بازخوردهای منفی نمیکنیم.
برخی از طراحان میگویند "یا آنطور که من میگویم، یا خداحافظ"
نه، نه، نه، نه، نه. این کاری است که ما برای امرار معاش انجام میدهیم. شاید به توافق رسیدن بخشی ضروری از کار ما باشد که دربارهی آن صحبت نشده است. خیلی کم پیش میآید که یک مشتری بیاید بگوید که جیمز ویکتور طراح کار است، ما به او اختیار تام میدهیم که هر کار میخواهد بکند." و نکتهی جالب اینجاست که زمانی که من جوان بودم و سعی میکردم تا جای ممکن خود را فرای آنچه بودم نشان دهم، این فرصت برایم محیا شد. شخصی را در شهر میشناختم به نام پیر برنارد (Pierre Bernard). او را به خاطر شهرتش میشناختم، پس با پرس و جو موفق شدم قرار ملاقاتی با او بگذارم. او یک طراح خارقالعادهی فرنسوی از گروپیوس است، یک مجموعهدار هنری که در سال 1989 ورشکست شد.
او یک بعدازظهر را با من گذراند، و این مربوط به زمانی است که من هنوز هیچ کس نبودم. زمانی که داشتم کارهایم را به او نشان می دادم – یک کارت تبریک که در آن موفع مشغول طراحیاش بودم- بادی به غبغب انداختم و گفتم که یک مشتری آزادی کامل برای خلاقیت به من داده است. او به کار من نگاه کرد و گفت که، "گاهی اوقات آزادی کامل برای خلاقیت چندان هم خوب نیست." که حرفش خیلی درست بود.
من واقعاً آزادی کامل برای خلاقیت نمیخواهم. افراد زیادی به کارهای من نگاه می کنند و فکر میکنند که من باید بدون هیچ محدودیتی کار کردهام، ولی من اینطور کار نمیکنم. سائول استینبرگ (Saul Steinberg) (تصویرگر رمانیایی)، نتوانست مفهوم کار برای مشتری را بپذیرد. پاول راند (Paul rand) توانست. او در واقع به مشتری نیاز داشت. او به "شغل" نیاز داشت. در مدت کوتاهی که من برای نیویورک تایمز کار می کردم، به سائول استینبرگ تلفن زدم و از او خواستم که پروژهای را انجام دهد، و او گفت: "بگذار حرف تو را تصحیح کنم. تو از من میخواهی که برای ایدهی شخص دیگری تصویرسازی کنم؟ به نظر میرسد که دو هنرمند در این پروژه هستند."
آیا شما کار خود را خوب تلقی میکنید؟
من کار خود را خوب تلقی می کنم. من از انجام آن لذت میبرم، که این خودش خیلی کمک می کند. متأسفانه دائماً از طرف افرادی که راجع به کارهای من می نویسند بازخوردهای زیادی میبینم،. ولی من می دانم که "برای چه کسی از ستون A کار کنم و برای چه کسی از ستون B." رویهم رفته فکر میکنم که کارم خیلی خوب است. ولی فوقالعاده نیست.
منظورشما از "ستون A و ستون B" چیست؟
قانون اینجا این است که شما بعضی از کارها را برای "دل خود" انجام میدهید، و بعضی از کارها را برای پول. من تلاش می کنم به این نزدیک شوم که همهی کارهای را برای "دل خود" انجام دهم. برای مثال در اوایل کار از خود میپرسیم: ما می خواهیم چه کاری را انجام دهیم و چگونه؟ چطور می خواهیم کاری کنیم که مردم عاشق آن اثر بشوند؟ " و زمانی که پس از پایان کار بازخوردهایی سؤال برانگیزی دربارهی آنچه انجام دادهایم میگیریم، مجبوریم بفهمیم که همیشه نمیتوان کارها را برای دل خود انجام داد. آن زمانی است که فقط باید کار را تمام کنی و پولت را بگیری.
چطور متوجه میشوید که کاری که انجام دادهاید عالی است؟
متوجه نمیشوم. صادقانه بگویم. گاهی اوقات فکر میکنم کاری فوقالعاده خوب است ولی از نظر دیگران چرند است.

چقدر به قضاوت و ارزیابی خودتان از کارها اعتماد دارید؟
کمتر و کمتر هرچه زمان میگذرد. کمتر و کمتر. من خیلی بیشتر از آنچه فکر میکنم دچار اشتباه میشوم. وبه همین دلیل از دیگران میخواهم که گاهی براوردهای من را بررسی کنند، کسانی مثل همسرم لاورا و پسرم . هرچه پیش میرود و پیرتر میشوم، میخواهم که جهانم را بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر کنم، نه کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر. ولی میبینم که این هدف، تلاشی بیوقفه نیاز دارد. من داور خوبی در مورد کارهای خودم و دیگران نیستم. به خصوص کارهای دیگران.
در زندگی نگران چه چیزهایی هستید؟
در حرفهام هیچ نگرانی ندارم. هرگز. آنچه انجام میدهم را دوست دارم. ولی نگران وضعیت آیندهی این شغل هستم. نگرانی اکنون من این است که درآمدم را کمی بیشتر کنم. و برای اولین بار در زندگیام راجع به این احساس گناه میکنم.
چرا راجع به این احساس گناه دارید؟
با نگاه به وضعیت جهان. لاورا در حال حاضر مشغول خواندن کتاب سرود کریسمس (Christmas Carol) اثر چارلز دیکنز است. در این کتاب، وقتی که روح جاکوب مارلی به سراغ اسکروچ میآید، اسکروچ میگوید، "ولی تو که همیشه در تجارت، انسان خوبی بودی جاکوب!" " تجارت!" روح فریاد میزند. " مشغولیت من بشریت بود. رفاه عمومی بود. خیریه، عظوفت، شکیبایی و خیرخواهی همهی مشغولیت من بود." اینها چیزی است که من نگرانش هستم.
من کارم را دوست دارم، و به نظر میرسد که به خاطر نوعدوستی و صداقتم شهرت داشته باشم؛ ولی در عین حال من همهی آن کارها را مجانی انجام میدهم. یا حتی از جیبl برای آن خرج میکنم و من اکنون نگران این هستم که برای خانوادهام یک زندگی بسازم. این مرا آزار میدهد زیرا نمیدانم که چگونه هردوی این کارها را انجام دهم.
شما اشاره کردید که نگران آیندهی شغل طراحی گرافیک هستید.
شغل طراحی گرافیک به شکلی که من آن را میشناسم. اینترنت همه چیز را تغییر میدهد همانگونه که اختراع جوهر روی کاغذ خیلی چیزها را دگرگون کرد و مردم همیشه دوست دارند که این سؤال شگرف و عجیب را بپرسند که "آیا پوسترها مردهاند؟" این مثل این است که از تویلا تارپ (Twyla Tharp) (رقصنده و طراح رقص معروف امریکایی) بپرسی آیا رقص مرده است؟ مردم سعی میکنند که امور را سازماندهی و نامگذاری دوباره کنند و آنها را تغییر دهند و کمیت و کیفیت آنها را توصیف کنند. من فقط میخواهم که روح دیزاین باقی بماند.
من الآن فکر میکنم که مردم به آن اندازهای که جا دارد با صفحات پرینت شده کار نکردهاند.
من میخواهم از این فرصت استفاده کنم. ولی فکر میکنم که این فرصتها روز به روز کمتر و کمتر میشوند. و طراحان گرافیک زیادی وجود دارند. ولی به اندازهی کافی افراد خلاق و هنرمند در این شغل نیست. همه با تحصیلات MBA (Master of Business Administration) (مدیریت بازرگانی) هستند.

الان فکر میکنید دراین شغل چه کسانی هنرمند و خلاق هستند؟
هر طراحی که بالای ۵۰ سال سن دارد. آنها قبل از آمدن کامپیوتر، کار کردهاند. آنها با دستانشان کار میکردند. بیشتر طراحان جوان این کار را نمیکنند.
شما هم با دست و هم با کامپیوتر کار میکنید. آیا در کار با هر دو رسانه به طور یکسان احساس راحتی میکنید؟
نه، من از کامپوتر واهمه دارم.
چطور میدانید که کاری به انجام رسیده است؟ گذشته از پایان مهلتی که به شما داده شده است.
من این سؤال را از پت دانیهو (Pat Duniho) پرسیدم. زیرا او میتوانست خیلی عالی طراحی کند. من از او پرسیدم که چطور میداند که تا کجا کارکند و کی کارش کامل شده است. و او گفت " شما یک تکه کاغذ بزرگ مثل این را دارید. شما از وسط کاغذ شروع به کار میکنید تا به لبههای آن میرسید، و کار شما انجام شده است."
دانستن اینکه چه موقع کار انجام شده است و باید از آن دست کشید نکتهای ضروری است. این همانجایی است که اغلب مردم گیر میکنند. من فکر میکنم که ما به شدت عاشق این حقیقت هستیم که میتوانیم این کاری که طراحی نام دارد را انجام دهیم و وقتی که فرصت آن به ما داده میشود، فقط میخواهیم که کارطراحی را خیلی زیاد انجام دهیم. کارهایی که سود مالی ندارند از این نظر خیلی بهتر هستند که این فرصت را شما میدهند که کاری واقعاً خلاقانه انجام دهید.
ولی دانستن اینکه چه موقع کار شما تمام شده است مشکل است. نکتهی خیلی جالب در مورد این شغل این است که مانند دارو است. دکترها میتوانند بایستند و نگاه کنند که مریضی یک بیمار شدت بگیرد و بمیرد، یا اینکه به او کمک کنند که بهتر شود. ما هم میتوانیم با شغلمان تا یک جای مشخص چنین برخورد نماییم. زمانی که شما تغییرات مثبتی را میبینید متوجه میشوید که کارتان را انجام دادهاید. این عالیترین احساس دنیاست.
شما اشاره کردید که افراد زیادی برای شما مینویسند و میگویند که چقدر تحت تأثیر کار شما قرار گرفتهاند. فکر میکنید چه چیزی مردم را به شدت متأثر میسازد؟
نمیدانم. من امروز صبح یک پیام از شخصی دریافت کردم که گفته بود از روشی که من حقایق را بیان میکنم خوشش میآید.

فکر میکنید که چطور حقایق را بیان میکنید؟
من فکر میکنم که یا فرصتش برایم پیش میآید، یا خودم آن را جستجو میکنم. گاهی اوقات مجبورم که آن را حفاری کنم. برای صورت مسألههایی که در حوزهی طراحی مطرح میشوند، راه حل های سطحی زیادی وجود دارند و اگر بخواهید یک کار مزخرف ارائه دهید مناسبند. ولی برای رسیدن به حقیقت، باید همه چیز را کنار بزنید. همه چیز- و به گوهر نهفته درون آن برسید.
چطور میفهمید که به آن گوهر حقیقت دست یافتهاید؟
من مرتب با دانشجویانم دربارهی این امر صحبت میکنم.
این کار مانند تراشیدن است. مانند این است که چیزی را بگیری و بتراشی و بتراشی تا اینکه کاملا تیز بشود. و در این هنگام است که میتوان گفت که به چیزی دست یافتهای.
وقتی کار تراشیدن و زدودن تمام شد، آیا آن گوهر خودش را بلافاصله نمایان میکند؟
نه، در بیشتر مواقع به طرزی غافلگیرکننده نمایان میشود. کار مشکلی است. این زمانی است که من پشت میز مینشینم و و برای ساعتهای متمادی روی پروژهای کار میکنم و با چیزی مواجه میشوم که موجب لبخند من میشود. این کاری است که من انجام میدهم. و از لاورا میخواهم که بیاید و نگاهی به آن بیاندازد، و او هم میگوید، "جالب شده،" یا میگوید جالب شده و میخندد. وقتی آن کار را میکند میدانم که خیلی کارم را درست انجام دادهام.
دغدغهی شما مسألهی جالب شدن کار است یا برقراری ارتباط با چیزی که قبلاً انجام نشده باشد؟
بله، مطمئنا صحبت سر این است که برای بیان حرفی، راهی تازه بیابی و فهم این مسأله که شما چیزی را در پوشههای ذهنتان برای همیشه بایگانی کردهاید و میخواهید بیرونش بیاورید و از آن استفاده کنید.
آیا فکر میکنید که مخطبان شما باید از ذهنیت خاصی براخوردار باشند تا از کارهایتان لذت ببرند؟
فکر نمیکنم. به نظر من افرادی با ذهنیت خاصی هستند که مقید کارهای من نمیشوند، افرادی با تفکر خاصی که با نوعی شوخ طبعی به کار مینگرند.
من خواندهام که مردم به این امر در کارهای شما اعتقاد دارند که شما میتوانید با آنچه دیگران از آن هراس دارند ارتباط برقرار کنید. آیا آگاهانه برای این توانایی تلاش کردهاید؟
نه، من فقط گاهی خیلی نامناسب هستم. من اینطوری هستم. دهانم پر از غذا است و میخواهم جوک تعریف کنم. ولی بی نزاکت نیستم، شخصیتی شبیه به ریچاردِ شکسپیر دارم.

خودتان را چطور توصیف میکنید؟
من دوست دارم تصور کنم که در قضاوت، قوی و سریع هستم. ولی در عین حال – مانند زمانی که با پسرم صحبت میکنم- خیلی سختگیر، ولی پر از عشق.
چقدر راضی و قانع هستید؟
نیستم. هیچ وقت نبودم، هرگز نخواهم بود. فکر نمیکنم ممکن باشد – متأسفانه. این چیزی است که میخوام.
آیا فکر میکنید این چیزی است که موجب تجدید نیروی شما میشود؟
بله من صبح از خواب برمیخیزیم و میدانم که باید حدود ساعت ۵-۵:۳۰ شروع کنم. به طبقهی پایین میروم و شروع به کار میکنم. باید روی نیمکت بنشینم و شروع به مطالعه کنم یا اینکه بدوم، و من این کار را نه به این خاطر که ذاتا در درونم باشد، بلکه برای این انجام میدهم که اگر انجام ندهم کشتی شکستهای بیش نخواهم بود.
منظورتان از آن چیست؟
من برای خودم خیلی سخت میگیرم. من با یک سری لیست زندگی میکنم. یک لیست کارهای روزانه دارم، لیست کوتاه مدت، لیست طولانی مدت... وقتی یکی از کارهای لیست را انجام بدهم و آن را از لیست خط بزنم شعفی باورنکردنی به من دست میدهد.
اگر اینگونه برای خود سخت گیری قائل نشده بودید، چه اتفاقی میافتاد؟
نمیدانم. نمیدانم. احتمالاً هیچی. من فقط دوست دارم که این کار را انجام دهم. این باعث میشود احساس پیشرفت کنم. باعث میشود احساس کنم که امور انجام میشوند. اگر میتوانستم مسواک زدن را هم به لیست اضافه میکردم. گاهی اوقات تشخیص میدهم که بعضی از کارهای لیست را انجام نمیدهم و دلیل آن ترس است. به خودم میآیم و میگویم" نه خیر! زودباش انجامش بده."
آیا فکر میکنید از چیزهای زیادی میترسید؟
بله. من از همه چیز میترسم. ولی به هر حال آنها را انجام میدهم. این دارمای من است. این چیزی است که من باید آن را انجام بدهم. من فقط میخواهم که کارم را خوب انجام دهم.
دومین باری که ویکتور را دیدم، او و کرولاین کندی اشلوسبرگ (Caroline Kennedy Schlossberg) در حال صحبت کردن در یک رویداد دانشآموزان با عنوان (AIGA) بود.
او که در بند قواعد متعراف نبود، با صداقت خالص، اشتیاق و خیلی کامل به دانشجویان راهنمایی میداد و طرز صحبتش با آنها خیلی صمیمی بود. نه تنها دانشجویان از ویکتور به شدت استقبال و ستایش کردند، بلکه، ساعتی پس از پایان رویداد، برای گرفتن پوسترهای امضا شدهی ویکتور شیون و فریاد میکردند.
جیمز یک طراح برجسته و دارای روحی مهربان، بخشنده و متعهد است. روزی که ما ملاقات کردیم، برای دیدن استودیوی شخصیاش من را سوار موتور کرد، ما بقیهی بعد از ظهر را به صحبت کردن دربارهی مسؤولیت طراحان در دنیای امروز ، آزادی خلاقانه، و ناامیدی والدین او از اینکه فرزندشان یک پرستار نشده است، گذراندیم.

خوب، فقط برای یک شروع، دربارهی اولین خاطرهی خلاقانهی خود بگویید.
آیا تا به حال کتاب : "نام من آشر لو (Asher Lev) است" را خواندهاید؟
خیر
خیلی عالی است. در کتاب "نام من آشر لو" است، پدر نویسنده یک خاخام است. پدر پدرش یک خاخام بوده. جد وی یک خاخام بوده. پس او هم قاعدتاً باید یک خاخام میشد. ولی او میفهمد.
او چه چیز را میفهمد؟
نویسنده در غالب کودکی کم سن و سال شروع به درک پرسپکتیو و سایهها میکند، و این تغییر مسیر را در کتاب توضیح میدهد. او یک هنرمند میشود. او شرح میدهد به این دنیا آمده است که یک هنرمند باشد. در واقع روند این امر را توضیح میدهد.
من این اتفاق را در مورد پسرم لوکا دیدم وقتی که او حدود سه سال داشت. ما در آشپزخانه بودیم جایی که یک لامپ آن بالا آویخته شده بود، و من میتوانستم ببینم که او سرش را تکان میهد؛ به صراحت به یاد میآورم. در آنجا یک میز سفید و شیر سفید بود و او را نگاه میکردم که میفهمید زمانی که فرد حرکت کند، پرسپکتیو او تغییر میکند. وقتی که من کتاب "نام من آشر لو است" را خواندم، همین مسأله را دریافتم. من به خاطر میآورم و به هرکسی که بپرسد میگویم، من برای این کار زاده شدهام. من زاده شدهام که یک طراح باشم. این دارمای من است.
وقتی که جوان بودید، چگونه توضیح میدادید که این چه کاری است که میخواهید در آینده انجام دهید؟
من در یک بستر نظامی بزرگ شدم. در واقع هیچ انتخابی برای هنرمند شدن نداشتم. شما نمیتوانید هنرمند یا نویسنده شوید تنها به دلیل اینکه دیگران این کارها را نمیکنند. من اهل یک شهر کوچک از شمال ایالت نیویورک هستم. به خاطر دارم زمانی که از دبیرستان فارقالتحصیل میشدم و همه به من میگفتند "خوب، شنیدم که شغل پرستاری درآمد خوبی دارد. تو باید یک پرستار شوی."
بله، به نظرم مضحک بود، ولی هنوز نمیدانستم که میتوانم برای شغل، طراحی را انتخاب کنم. با این وجود پیوسته روی کاغذ طراحی میکردم. من همیشه با لغات بازی میکنم و لغاتی همجنس برای ترانهها جایگزین میکنم. من ترانههایی برای آهنگهای لد زپلین (Led Zepplin) ساختهام که اصل آن را نمیفهمیدم.
تنها کسی که در این رشته میشناسم که اینگونه فکر میکند، امیلی ابرما (Emily Oberma) است. من و او هر دو در بازی با لغات پیشرفتهایی را نائل شدهایم. مثل یک ماشین که استارت میخورد، ما هم شروع به این کار میکردیم و دست بردار نبودیم و به این طریق من این کار را با شغلم هم انجام میدهم.

آیا لحظهای که تصمیم گرفتید یک طراح شوید را به خاطر میآورید؟
خوب، وقتی که من از دبیرستان بیرون آمدم، به هیچ کدام از دانشگاههایی که انتخاب کرده بودم نرفتم، چون نمرههایم کمتر از حد آنها بود.
قصد تحصیل در چه رشتهای را داشتید؟
مهندسی یا فیزیک. من یک دانشجوی فیزیک در دانشگاه ایالتی نیویورک شدم و اینقدر بد بودم که از من خواسته شد برای ترم دوم ثبت نام نکنم.
شما را بیرون انداختند؟
بله، بیرونم انداختند. من هم پیش پدرم مشغول به کار شدم. او یک فروشگاه لوازم اسکی داشت. من هم آنجا فروشندگی میکردم و در ماشینم میخوابیدم. خیلی گریه میکردم، اوضاع افتضاح بود تا اینکه پدرم کارت ویزیت شخصی که به اسکی فروشی آمده بود را به من داد. او از یک آژانس طراحی و تبلیغات بود. این چیزی بود که هرگز راجع به آن نشنیده بودم. من چند تا از طراحیهایم را داخل یک پوشه گذاشتم و پیش او رفتم، و او گفت:" بله، خوب. ما به کمی کمک نیاز داریم." او یک آژانس کوچک تبلیغاتی داشت، آنها منو و آگهی برای خشکشوییها درست میکردند. این کل کارشان بود. ولی او متوجه چیزی در من شد.
ایدهی درخواست برای مدرسهی هنر توسط او در من شکل گرفت. به این ترتیب من برای RISD، موزهی هنرهای زیبای بوستن، مدرسهی انستیتوی هنر شیکاگو، پرت (Pratt)، SVA، و کوپر یونین (Cooper Union) درخواست دادم. تنها جایی که به من پذیرش نداد کوپر یونین بود. من در درجهی اول تصمیم گرفتم که به SVA بروم، زیرا میخواستم که به شهر نیویورک بروم: شهر تصویر، شهر نور. نیویورک جایی بود که من میخواستم باشم. من با 350 دلار در جیبم روانهی آنجا شدم. ولی وقتی به آنجا رسیدم، مرا مورد سؤال قرار میدادند که آیا به آنجا تعلق دارم یا خیر. من جوابی نداشتم، ولی فکر میکردم که شباهتی به انسانهای اطرافم ندارم.
چرا شما شبیه آنها نبودید؟
من فقط احساس میکردم که به آنجا متعلق نیستم. من در YMCA در خیابان 34 ام زندگی میکردم. کلاسهای من آنقدرها جذاب نبودند، و من قرار بود که هنر و طراحی در نیویورک بخوانم- و فقط میتوانم بگویم که خیلی جذب آنجا نشده بودم. برای همین از درسها افتادم.
بعد از آن چه کردید؟
من در سال دوم یک معلمی داشتم، طراح گرافیک پاول بیکن (Paul Bacon). یکبار از او نمرهی D گرفتم. ولی زمانی که من از مدرسه اخراج شدم، به دفتر کارش رفتم و گفتم که میخواهم کارآموزی کنم. من حتی نمیدانستم که این یعنی چه، ولی میخواستم که کار آموز او باشم. او به من نگاه کرد و قلمش را زمین گذاشت و گفت که تا به حال هیچ کس چنین چیزی از وی نخواسته است. بعد موافقت کرد که من این کار را انجام دهم. من در آن لحظه درس خیلی مهمی گرفتم: شما باید درخواست کنید. من کارآموز او شدم زیرا هیچ کس دیگری تا آن زمان این را از او نخواسته بود.
اینگونه بود که من به استودیوی پاول رفتم و از بالای شانهی او به کار نگاه میکردم. من صبح به آنجا میرفتم و جارو میزدم و پس از آن واقعاً هیچ کار خاصی نداشتم. سپس شروع میکردم به پرسه زدن. وقتی که یک میز در دسترس من قرار گرفت، سعی کردم یک کار واقعی "طراحی" انجام دهم. سه ماه پس از اخراجم از SVA، یک پورتفولیو سرهم کردم با سه جلد کتاب قلابی . من شروع کردم به نشان دادن پورتفولیویی که ساخته بودم و توانستم جایی را اجاره کنم. از آن موقع همین جا کار میکنم.

وقتی که یک مشتری به شما بازخورد منفی بدهد چکار میکنید؟
ما حرفهای هستیم. توجهی به بازخوردهای منفی نمیکنیم.
برخی از طراحان میگویند "یا آنطور که من میگویم، یا خداحافظ"
نه، نه، نه، نه، نه. این کاری است که ما برای امرار معاش انجام میدهیم. شاید به توافق رسیدن بخشی ضروری از کار ما باشد که دربارهی آن صحبت نشده است. خیلی کم پیش میآید که یک مشتری بیاید بگوید که جیمز ویکتور طراح کار است، ما به او اختیار تام میدهیم که هر کار میخواهد بکند." و نکتهی جالب اینجاست که زمانی که من جوان بودم و سعی میکردم تا جای ممکن خود را فرای آنچه بودم نشان دهم، این فرصت برایم محیا شد. شخصی را در شهر میشناختم به نام پیر برنارد (Pierre Bernard). او را به خاطر شهرتش میشناختم، پس با پرس و جو موفق شدم قرار ملاقاتی با او بگذارم. او یک طراح خارقالعادهی فرنسوی از گروپیوس است، یک مجموعهدار هنری که در سال 1989 ورشکست شد.
او یک بعدازظهر را با من گذراند، و این مربوط به زمانی است که من هنوز هیچ کس نبودم. زمانی که داشتم کارهایم را به او نشان می دادم – یک کارت تبریک که در آن موفع مشغول طراحیاش بودم- بادی به غبغب انداختم و گفتم که یک مشتری آزادی کامل برای خلاقیت به من داده است. او به کار من نگاه کرد و گفت که، "گاهی اوقات آزادی کامل برای خلاقیت چندان هم خوب نیست." که حرفش خیلی درست بود.
من واقعاً آزادی کامل برای خلاقیت نمیخواهم. افراد زیادی به کارهای من نگاه می کنند و فکر میکنند که من باید بدون هیچ محدودیتی کار کردهام، ولی من اینطور کار نمیکنم. سائول استینبرگ (Saul Steinberg) (تصویرگر رمانیایی)، نتوانست مفهوم کار برای مشتری را بپذیرد. پاول راند (Paul rand) توانست. او در واقع به مشتری نیاز داشت. او به "شغل" نیاز داشت. در مدت کوتاهی که من برای نیویورک تایمز کار می کردم، به سائول استینبرگ تلفن زدم و از او خواستم که پروژهای را انجام دهد، و او گفت: "بگذار حرف تو را تصحیح کنم. تو از من میخواهی که برای ایدهی شخص دیگری تصویرسازی کنم؟ به نظر میرسد که دو هنرمند در این پروژه هستند."
آیا شما کار خود را خوب تلقی میکنید؟
من کار خود را خوب تلقی می کنم. من از انجام آن لذت میبرم، که این خودش خیلی کمک می کند. متأسفانه دائماً از طرف افرادی که راجع به کارهای من می نویسند بازخوردهای زیادی میبینم،. ولی من می دانم که "برای چه کسی از ستون A کار کنم و برای چه کسی از ستون B." رویهم رفته فکر میکنم که کارم خیلی خوب است. ولی فوقالعاده نیست.
منظورشما از "ستون A و ستون B" چیست؟
قانون اینجا این است که شما بعضی از کارها را برای "دل خود" انجام میدهید، و بعضی از کارها را برای پول. من تلاش می کنم به این نزدیک شوم که همهی کارهای را برای "دل خود" انجام دهم. برای مثال در اوایل کار از خود میپرسیم: ما می خواهیم چه کاری را انجام دهیم و چگونه؟ چطور می خواهیم کاری کنیم که مردم عاشق آن اثر بشوند؟ " و زمانی که پس از پایان کار بازخوردهایی سؤال برانگیزی دربارهی آنچه انجام دادهایم میگیریم، مجبوریم بفهمیم که همیشه نمیتوان کارها را برای دل خود انجام داد. آن زمانی است که فقط باید کار را تمام کنی و پولت را بگیری.
چطور متوجه میشوید که کاری که انجام دادهاید عالی است؟
متوجه نمیشوم. صادقانه بگویم. گاهی اوقات فکر میکنم کاری فوقالعاده خوب است ولی از نظر دیگران چرند است.

چقدر به قضاوت و ارزیابی خودتان از کارها اعتماد دارید؟
کمتر و کمتر هرچه زمان میگذرد. کمتر و کمتر. من خیلی بیشتر از آنچه فکر میکنم دچار اشتباه میشوم. وبه همین دلیل از دیگران میخواهم که گاهی براوردهای من را بررسی کنند، کسانی مثل همسرم لاورا و پسرم . هرچه پیش میرود و پیرتر میشوم، میخواهم که جهانم را بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر کنم، نه کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر. ولی میبینم که این هدف، تلاشی بیوقفه نیاز دارد. من داور خوبی در مورد کارهای خودم و دیگران نیستم. به خصوص کارهای دیگران.
در زندگی نگران چه چیزهایی هستید؟
در حرفهام هیچ نگرانی ندارم. هرگز. آنچه انجام میدهم را دوست دارم. ولی نگران وضعیت آیندهی این شغل هستم. نگرانی اکنون من این است که درآمدم را کمی بیشتر کنم. و برای اولین بار در زندگیام راجع به این احساس گناه میکنم.
چرا راجع به این احساس گناه دارید؟
با نگاه به وضعیت جهان. لاورا در حال حاضر مشغول خواندن کتاب سرود کریسمس (Christmas Carol) اثر چارلز دیکنز است. در این کتاب، وقتی که روح جاکوب مارلی به سراغ اسکروچ میآید، اسکروچ میگوید، "ولی تو که همیشه در تجارت، انسان خوبی بودی جاکوب!" " تجارت!" روح فریاد میزند. " مشغولیت من بشریت بود. رفاه عمومی بود. خیریه، عظوفت، شکیبایی و خیرخواهی همهی مشغولیت من بود." اینها چیزی است که من نگرانش هستم.
من کارم را دوست دارم، و به نظر میرسد که به خاطر نوعدوستی و صداقتم شهرت داشته باشم؛ ولی در عین حال من همهی آن کارها را مجانی انجام میدهم. یا حتی از جیبl برای آن خرج میکنم و من اکنون نگران این هستم که برای خانوادهام یک زندگی بسازم. این مرا آزار میدهد زیرا نمیدانم که چگونه هردوی این کارها را انجام دهم.
شما اشاره کردید که نگران آیندهی شغل طراحی گرافیک هستید.
شغل طراحی گرافیک به شکلی که من آن را میشناسم. اینترنت همه چیز را تغییر میدهد همانگونه که اختراع جوهر روی کاغذ خیلی چیزها را دگرگون کرد و مردم همیشه دوست دارند که این سؤال شگرف و عجیب را بپرسند که "آیا پوسترها مردهاند؟" این مثل این است که از تویلا تارپ (Twyla Tharp) (رقصنده و طراح رقص معروف امریکایی) بپرسی آیا رقص مرده است؟ مردم سعی میکنند که امور را سازماندهی و نامگذاری دوباره کنند و آنها را تغییر دهند و کمیت و کیفیت آنها را توصیف کنند. من فقط میخواهم که روح دیزاین باقی بماند.
من الآن فکر میکنم که مردم به آن اندازهای که جا دارد با صفحات پرینت شده کار نکردهاند.
من میخواهم از این فرصت استفاده کنم. ولی فکر میکنم که این فرصتها روز به روز کمتر و کمتر میشوند. و طراحان گرافیک زیادی وجود دارند. ولی به اندازهی کافی افراد خلاق و هنرمند در این شغل نیست. همه با تحصیلات MBA (Master of Business Administration) (مدیریت بازرگانی) هستند.

الان فکر میکنید دراین شغل چه کسانی هنرمند و خلاق هستند؟
هر طراحی که بالای ۵۰ سال سن دارد. آنها قبل از آمدن کامپیوتر، کار کردهاند. آنها با دستانشان کار میکردند. بیشتر طراحان جوان این کار را نمیکنند.
شما هم با دست و هم با کامپیوتر کار میکنید. آیا در کار با هر دو رسانه به طور یکسان احساس راحتی میکنید؟
نه، من از کامپوتر واهمه دارم.
چطور میدانید که کاری به انجام رسیده است؟ گذشته از پایان مهلتی که به شما داده شده است.
من این سؤال را از پت دانیهو (Pat Duniho) پرسیدم. زیرا او میتوانست خیلی عالی طراحی کند. من از او پرسیدم که چطور میداند که تا کجا کارکند و کی کارش کامل شده است. و او گفت " شما یک تکه کاغذ بزرگ مثل این را دارید. شما از وسط کاغذ شروع به کار میکنید تا به لبههای آن میرسید، و کار شما انجام شده است."
دانستن اینکه چه موقع کار انجام شده است و باید از آن دست کشید نکتهای ضروری است. این همانجایی است که اغلب مردم گیر میکنند. من فکر میکنم که ما به شدت عاشق این حقیقت هستیم که میتوانیم این کاری که طراحی نام دارد را انجام دهیم و وقتی که فرصت آن به ما داده میشود، فقط میخواهیم که کارطراحی را خیلی زیاد انجام دهیم. کارهایی که سود مالی ندارند از این نظر خیلی بهتر هستند که این فرصت را شما میدهند که کاری واقعاً خلاقانه انجام دهید.
ولی دانستن اینکه چه موقع کار شما تمام شده است مشکل است. نکتهی خیلی جالب در مورد این شغل این است که مانند دارو است. دکترها میتوانند بایستند و نگاه کنند که مریضی یک بیمار شدت بگیرد و بمیرد، یا اینکه به او کمک کنند که بهتر شود. ما هم میتوانیم با شغلمان تا یک جای مشخص چنین برخورد نماییم. زمانی که شما تغییرات مثبتی را میبینید متوجه میشوید که کارتان را انجام دادهاید. این عالیترین احساس دنیاست.
شما اشاره کردید که افراد زیادی برای شما مینویسند و میگویند که چقدر تحت تأثیر کار شما قرار گرفتهاند. فکر میکنید چه چیزی مردم را به شدت متأثر میسازد؟
نمیدانم. من امروز صبح یک پیام از شخصی دریافت کردم که گفته بود از روشی که من حقایق را بیان میکنم خوشش میآید.

فکر میکنید که چطور حقایق را بیان میکنید؟
من فکر میکنم که یا فرصتش برایم پیش میآید، یا خودم آن را جستجو میکنم. گاهی اوقات مجبورم که آن را حفاری کنم. برای صورت مسألههایی که در حوزهی طراحی مطرح میشوند، راه حل های سطحی زیادی وجود دارند و اگر بخواهید یک کار مزخرف ارائه دهید مناسبند. ولی برای رسیدن به حقیقت، باید همه چیز را کنار بزنید. همه چیز- و به گوهر نهفته درون آن برسید.
چطور میفهمید که به آن گوهر حقیقت دست یافتهاید؟
من مرتب با دانشجویانم دربارهی این امر صحبت میکنم.
این کار مانند تراشیدن است. مانند این است که چیزی را بگیری و بتراشی و بتراشی تا اینکه کاملا تیز بشود. و در این هنگام است که میتوان گفت که به چیزی دست یافتهای.
وقتی کار تراشیدن و زدودن تمام شد، آیا آن گوهر خودش را بلافاصله نمایان میکند؟
نه، در بیشتر مواقع به طرزی غافلگیرکننده نمایان میشود. کار مشکلی است. این زمانی است که من پشت میز مینشینم و و برای ساعتهای متمادی روی پروژهای کار میکنم و با چیزی مواجه میشوم که موجب لبخند من میشود. این کاری است که من انجام میدهم. و از لاورا میخواهم که بیاید و نگاهی به آن بیاندازد، و او هم میگوید، "جالب شده،" یا میگوید جالب شده و میخندد. وقتی آن کار را میکند میدانم که خیلی کارم را درست انجام دادهام.
دغدغهی شما مسألهی جالب شدن کار است یا برقراری ارتباط با چیزی که قبلاً انجام نشده باشد؟
بله، مطمئنا صحبت سر این است که برای بیان حرفی، راهی تازه بیابی و فهم این مسأله که شما چیزی را در پوشههای ذهنتان برای همیشه بایگانی کردهاید و میخواهید بیرونش بیاورید و از آن استفاده کنید.
آیا فکر میکنید که مخطبان شما باید از ذهنیت خاصی براخوردار باشند تا از کارهایتان لذت ببرند؟
فکر نمیکنم. به نظر من افرادی با ذهنیت خاصی هستند که مقید کارهای من نمیشوند، افرادی با تفکر خاصی که با نوعی شوخ طبعی به کار مینگرند.
من خواندهام که مردم به این امر در کارهای شما اعتقاد دارند که شما میتوانید با آنچه دیگران از آن هراس دارند ارتباط برقرار کنید. آیا آگاهانه برای این توانایی تلاش کردهاید؟
نه، من فقط گاهی خیلی نامناسب هستم. من اینطوری هستم. دهانم پر از غذا است و میخواهم جوک تعریف کنم. ولی بی نزاکت نیستم، شخصیتی شبیه به ریچاردِ شکسپیر دارم.

خودتان را چطور توصیف میکنید؟
من دوست دارم تصور کنم که در قضاوت، قوی و سریع هستم. ولی در عین حال – مانند زمانی که با پسرم صحبت میکنم- خیلی سختگیر، ولی پر از عشق.
چقدر راضی و قانع هستید؟
نیستم. هیچ وقت نبودم، هرگز نخواهم بود. فکر نمیکنم ممکن باشد – متأسفانه. این چیزی است که میخوام.
آیا فکر میکنید این چیزی است که موجب تجدید نیروی شما میشود؟
بله من صبح از خواب برمیخیزیم و میدانم که باید حدود ساعت ۵-۵:۳۰ شروع کنم. به طبقهی پایین میروم و شروع به کار میکنم. باید روی نیمکت بنشینم و شروع به مطالعه کنم یا اینکه بدوم، و من این کار را نه به این خاطر که ذاتا در درونم باشد، بلکه برای این انجام میدهم که اگر انجام ندهم کشتی شکستهای بیش نخواهم بود.
منظورتان از آن چیست؟
من برای خودم خیلی سخت میگیرم. من با یک سری لیست زندگی میکنم. یک لیست کارهای روزانه دارم، لیست کوتاه مدت، لیست طولانی مدت... وقتی یکی از کارهای لیست را انجام بدهم و آن را از لیست خط بزنم شعفی باورنکردنی به من دست میدهد.
اگر اینگونه برای خود سخت گیری قائل نشده بودید، چه اتفاقی میافتاد؟
نمیدانم. نمیدانم. احتمالاً هیچی. من فقط دوست دارم که این کار را انجام دهم. این باعث میشود احساس پیشرفت کنم. باعث میشود احساس کنم که امور انجام میشوند. اگر میتوانستم مسواک زدن را هم به لیست اضافه میکردم. گاهی اوقات تشخیص میدهم که بعضی از کارهای لیست را انجام نمیدهم و دلیل آن ترس است. به خودم میآیم و میگویم" نه خیر! زودباش انجامش بده."
آیا فکر میکنید از چیزهای زیادی میترسید؟
بله. من از همه چیز میترسم. ولی به هر حال آنها را انجام میدهم. این دارمای من است. این چیزی است که من باید آن را انجام بدهم. من فقط میخواهم که کارم را خوب انجام دهم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۹:۲ ق.ظ توسط علیرضا
|